
سلام؛خُب دیگه سن و سالی گذشته و میشه به راحتی فهمید که یک سری عواطف در وجودم نهادینه شده و قابل تغییر نیست!به قول بعضی ها باید از اینجور آدم ها ترسید. گذر زمان هیچ چیز را درست نکرد بجز مومیایی کردن خط های سیاه به یادگار مانده از دوران تنهایی. تا جایی پیش رفت که شد چهـــار فصـــل تنهـــایی. اول با زمستان شروع شد؛ زمستان سال 1382، من فکر می کردم فقط دی ماه ترین دی ماه سال برای من تنها ترین تنهای سال هست، با دوری از اصفهان، شهری که 17 سال اول زندگی من رو شکل داد، به درخواست پدرم به شهر مادری برگشتیم... من ماندم و تنهایی. خوب یادمه 17 ساله بودم و تنها ترین روز های زندگی رو در یک اتاق کوچک شش متری به همراه کامپیوتری از جنس انسان سپری کردم. هیچ وقت از یاد نخواهم برد صبح روز تولدم موهای بلند ...
ادامه مطلب
حبیب هم درگذشت!تنها مردی بود در این دنیا که من رو به یاد پدرم مینداخت ، یادش بخیر تمامی آهنگ هایش را با پدرم گوش میدادم، مرد تنها که به عشق کشور و این مردم به ایران آمد. او ادعا میکرد اگر 10 شب کنسرت در مجموعه آزادی بگذارد، صندلی خالی وجود نخواهد داشت! مرد تنهای شب... مردی دل نگران برای ماهی زلال پرست... مردی که برای صدا زدن مادرش سن و سال نمیشناخت، بله ترانه مادر، مردی که احساس بارش باران را در ترانه هایش به ما هدیه کرد، برفــــــــ! ببار ای برف سنگین بر مزارش... مردی که یادآوری ایران بود، زیر سم لشکر ضحاک افتاد و یادآور لشکر توران به قلب سرزمینش بود...یادش ...
ادامه مطلب