خُــــب؛ سلام!
کمی صاف می نشینم!
صفحه کلید در موقعیت مناسب خود قرار دارد!
خشاب کلمات از نگفته هایم آنقدر زیاد است که برازنده این شب زیبا نیست! قفل ساعت سیاه رومیزی ام شده ام که شاید زمـــــــان متشکر تلاش هایم باشد! ساعت 01:18 بامداد شروع روزیست که خستگی های روز قبل را به وجودم شلاق می زند.در دفتر کارم هستم! اینجا پنجشنبه ای بود که گذشت و جمعه ای که بی دعوت آمد. یادم نمی آید آخرین باری که 8 ساعت کامل خوابیده ام کی بود! حتی سال آن هشت ساعت خواب را هم به یاد نمی آورم! این هم یادگاری می شود؛ با قلبی خسته، مورد بی توجهی هستم! این همه نادیده گرفتن برایم باورنکردنیست!؟ شاید باورش سخت باشد که بگویم تنها هستم! بار منفی همچون یک مسئله ساده شده در انتگرال مرا خورد می کند و بزودی از فاضل چیزی باقی نمی ماند :) در سن 40 سالگی فهمیده ام که تنها هستم. در اوج غرور و غیرت و نارضایتی خم به ابرو نیاورده ام و با بی آلایشی تمام، مسئولیت ها رو به دوش می کشم و هیچ و همه کس هر دو با هم نفهمیدند! در سخت ترین لحظه ها حضورم در دنیا زندگی می کنم، آن روزها که بودم و این روزها که هستم. همچون سنگ زیرین آسیابَم اما هیچ ارزشی برای هیچ کسی ندارم! خبر دارید با چه امیدی زنده هستم؟ با این قرص به ظاهر درمان روحی که به من گوشزد می کند " با خدا معامله کرده ام "؛ این تمام جواب خودم به خودم است. شاید تسکینَم دهد! در همان لحظه ای که لبریز نیازم، خودم روحم را نوازش و آرام می کنم...
کرانه های بی آلایش! یک کلمه پُرمعنا برای من و بی معنا برای آنهاست. کرانه ای که نه دریا است و نه خشکی، خیس و تَری که بلاتکلیف مانده × نقش جداسازی محیط دریا و ساحل است که زیبایی هر دو را به رخ جهانیان بکشد و خودش پا خور لگدهای انسان هاست. خشکی که زیباست! امواج دریا که تسخیر گر نگاه هاست! کرانه ام بستر قدم های انسان ها رهگذر است و وسلام!
شاید در میان قدم ها لبخندی باشیم برای شن بازی کودکان و جای دنج پهلو گرفته صدف های دریایی.
کرانه های بی آلایش آن دسته از انسان ها هستند که قرار نیست سهمی از این دنیا داشته باشند و برای انسان های دیگر پُل و مسیر نجات هستند.
یک باشکوه احمقانه! کرانه های بی آلایش به مثال مورچه ها و زنبورهای کارگر هستند. قوی اما نرم، مسیر اما تلخ...
هیچ وقت فکر نمیکردم روزی میرسد که من هم یک کرانه باشم...
- شب خوش
دست نوشته های فاضل نجفی
برچسب:
نویسنده: آرشان رحیمی