خرید بک لینک

حال و هوای یکی از مجالس کاری را برایتان به تصویر کشیدم!
در ضیافتی بودم شیک و مجلسی؛ یقه ها سفید و انگلیسی، دکمه سرآستین ها خاص و آنتیک؛ لبخندها مصنوعی، بند ساعت ها آویز از طلا؛ این طرف لیوان های نوشیدنی در رنگ های جذاب، انگشتر های خاص در دستان راست؛ آن طرف چپ نشین های جو گندمی و مغرور! همان مخمل پوشان یک دست امپریالیسم؛ گرایش به رِفاقت در حد اعلاء؛ خوش خوراک ها سَر آن میز؛ ساسبِند پوشان قدیمی به دور صلف غذاهای دریایی؛ همگی ماه، همه زیبا، صورت های نورانی، کِرم ها همه اورجینال! برخی به اشکال هندسی، صورت های آنکات، فَک ها همه چند ضلعی! دسته های 3 الی 4 نفره سر بحث موضوعات تجاری؛ نگاه ها همه سیاسی؛ با ژِست اجلاس سران نظام اقتصادی! همه چیز شیک، پُر هزینه و آرام؛ کاپتان بِلک در تعارفات با لفض های اجباری؛ دقیقا به شکل فیلم های هالیوودی...
اینجا سَر و کَلهِ جوجه خروس ها خَــم می شود به سمت پایین! کاملا به نادانی! بی دلیل به نشانه ی تایید یک سخن مزخرف از خرس مجلس با کلامات ناب قلابی؛ ( جوجه خروس ها همان نــو پــوشان جدید هستند، پیدا کردنشان سخت نیست آنها به کشیدن استین کُت به سمت پایین عادت دارند زیرا این لباس هر روز پوش آنها نیست! راستی یادتان باشد آنها خرس های آینده مجالس خواهند بود! )
روشنایی های لوست فوق العاده؛ منتظرش بودیم که آمد؛ معرفی می کنم This is the Godfather
با بوی عطر " شُموخ " در قالب سازنده! راه رفتنی آرام داشت همچون رقص بالماسکه! همه ایستاده رو به پله، تشویق - تشویق! او لبخند میزن زیر موزیک بیکلام فرانسه؛ همه تا کمر دُل لا؛ تبریک به سارق فکری این برنامه...
ای بابا :)
خُب به نظرت چه کنیم ای رفیق؟ ورق بخوریم با این اجتماع؟ یا عرق بخوریم با آن اجتماع؟ یا بمانیم صامت و مجلل در این ضیافت بی انصاف؟
شاید صامت ماندن در مجلل ترین ضیافت زندگی هم بد نیست! شما فکر کنید اینجا چیزی به شکل مرداب و گُل های نیلوفریست؛ ما که طی تجربیاتمان هر که را سیاستی دیدیم؛ خدا می داند ما را به ناحق بر این مجلس آوردند که صوتی ها را با ما جمع و جور کنند؛ خدا را شکر که در عکسهای دسته جمعی این نادان های اقتصادی نیستم! دوستانی هم که رنگی داشتند و کمی وجدانکاری، بالاخره رنگ باختند! هر که خطکشی را مِلاک کرد اما میدانم در آینده با نیم وجب از مقیاس بندانگشت، صورت مسئله را حل میکند و خبری از خطکش انصاف نیست...
آنان که مورد اعتماد بودند بیشتر به پیکره علم ضربه زدند. حال این شد عاقبت ما که هر چه می تاختیم، بیشتر می باختیم! چکیده و اکسیر زحماتمان دیگر حتی جنس شنیدن هم ندارد چه برسد به اجرا شدنش به دست مردم کشورم! اینجا مملکت من است، جمعی به جهل و جمعی به تایید جهل! چه کسانی ساختند را فراموش کرده اند. اینجا چه کسی مالک نهایی سالها تفکر است؛ مهم است!!! اصلا مهم نیست چه کسانی باعث تغییر شده اند؟ مهم آن است که این تغییر چه منفعتی برای جیب هایشان داشته باشد. این همه عکس دسته جمعی برای چه؟ برای کدامین روزنامه؟ نمایش قدرت چیزی که حتی مالکیت فکری و معنوی اش را هم ندارند! چه جوانان نابی که شبانه روز خروجی کارهایشان را به شما به ریالی عرضه کردند که شبی را برای خانواده شام از رستوران های خونین شماها به دلاری بخرند! چه دانشجویان اهل کتاب و علمی که برای خنده های پُر از آب دهان شما، شب ها چشم به کتاب و قلم دوخته اند تا شما پُز کار را بدهید! آنها آخر زیر دستان شما خواهند مُرد و رشد نخواهند کرد، خیلی هنر کنند با دستان خالی از اینجا فرار و به غربت پناه بیاورند.
جایی بروند که به خاطرشان کشورها طغیان علم کنند نه آنها که سختی کشیده اند طغیان غرور کنند!

با این که به پاس زحماتم اینجا هستم اما به احترام تک تک زحمتکشان علم و هنر از یاد رفته کشورم در این فستیوال مجلل؛ صامت می مانم و درب خروج را بیصدا باز میکنم و میروم! زیر لب برای شما که غارتگران مالکیت علمی و فکری کشورم هستید و مهر تایید جهان سومی را به پیکرده ایرانم زدید آرزوی ادامه فقر فکری را دارم...

- پایان
دل نوشته های فاضل نجفی درگاه

برچسب: نویسنده: آرشان رحیمی تاريخ: يکشنبه 9 آذر 1404 ساعت: 12:16

صفحه بندی