اشک آلود؛ میبارم بر این چمنزاری که در دل بیابان ساختم. خوب می دانم که هر قطره از تلاش هایَم تجزیه می شود و علف های هرز بیابان را رشد می دهد. امــــا باز هم هیچ اشـــکال ندارد! آنان که دنیا را خوب می دانند؛ خودمختار خوب می رانند! جاده ها که معنای سرعت را نمی فهمند، آنکه صدا را به جاده هنجار می کند، هیجان تپنده قلب و دستان مشت شده یک راننده است! تابلو ها هیچ هدایتی به چشمان پُر درد او نمی دهد اما هر چه می گذرد این جاده به غروب و شب بیشتر بدهکار است. خوب می دانم که این چشم های اَشک آلودَم به مسیر پیشِ رو خیره خواهند ماند و خواب بر خود حرام می دانند. آنها به جاده پُل زده اند، می تازند تا باخت ندهند!!! افکارم دست برنمی دارد از آن ملودی های آشفته تِرَنس که خلصه راز آلود را به مغزم تحمیل می کند. دقیقا اشک آلود است که با تلاش های شبانه روز هنوز با نور ستارگان بدنبال مسیر شمال هستم. دنده ها را اَمان نمی دهم، بر اِنجینِ فورد موستانگ خواسته هایم چنان فشار آورده ام که غُـــــرش می کند و بیابان را بی خواب کرده! در این سرزمین هیچ نوری برای هدایت و تکمیل مسیر جاده ام ندارد. کهکشانم اشک آلود است! مسیر راه شیری را خودم پیدا کردم! این جهان فاضلیست که ریشه های خشک و بیرون زده از خاک را سَرمست حقایق دنیا می کند و بی دلیل با قلبی رازآلود مسیر را طی می کند. قلبی که خُشکِ خُشک اما در خود حیات است. حیات می بخشد و با هر معادله ای که باشد جاذبه را نمی بیند؛ قانون نیوتون را نقض می کند و انرژی و حیات را به بالادست هدایت می کند. این اهداف من است! این مسیر من است! این نگاه من است! این فاضل است! این دقیقا روایتگر زندگی یک لاله وحشی در بیابان کم آب است. به گوشواره های هفت آسمان قسم که ذاتمان ساختن بود و سیاره ای را بر خود زمین ندیدم! باز هم هیچ اشکال ندارد که ما را به مثالی انسانی قضاوت کنند با اینکه همگان می دانیم قاضی مطلق این کهکشان؛ خداوند متعال است!
با افکار شلاق خورده از این روزگار آهن پَرست؛ درازکش بَر زمینِ زمینی ها، موازی شده ام تا آسمان شب در پیش رویم باشد! چنان مسیر را از دوردست به دست می آورم که انگار سیاه چاله را لمس کرده ام، شک ندارم در پِی انسانیت تا رستگاری تلاش می کنم حتی اگر عمرم کفاف نتیجه را ندهد...
تعجب نکنید؛
آن ستاره را شاهد گرفتم و روزی شهادت می دهد...
- پایان
دل نوشته های فاضل نجفی
برچسب:
نویسنده: آرشان رحیمی